ترانه های باران

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند...کسانی هستند که هرگز تکرارنمیشوند...وحرفهایی..که معنی شان را خیلی دیر میفهمیم...


دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسیدآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتبا این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد..

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٢ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()

سپیده دم به یاد تو،دلم گرفته یا علی

چو مرغکی که دلبرش، به خون تپیده یا علی

مناره های مسجد و اذان عشق و شور تو

که آخرین اذان تو فلک رسیده یا عـــــــــــلی

شنیده ام صدای تو زچاه غربتت رســـــــا

عبای تو گرفته ام دلم شکسته یا علـــــــــی

بیا علی نگاه کن،یتیم کوفه خسته است

زلال اشک او ز غم به رخ خزیده یا علـــــــی

تو اسوه ی حقیقتی تو قله ی ولایتی

تو مرغ باغ عصمتی چون تو ندیده یاعـــــلی

غروب غربت تو شددل خسته ی مدینه ای

کبوتر نگاه ما سویت پریده یا علــــــــــــــلی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()

خدا را دوست بدار

حداقلش این است یکی را دوست میداری ؛

و روزی به او میرسی...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()

چه بی حساب می بخشی

وچهباحساب تسبیحت میگوییم

34بارالله اکبر33بارالحمدلله33بارسبحان الله...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط رشا نظرات ()

برگه امتحانی یک دانش اموزباهوش....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط رشا نظرات ()

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط رشا نظرات ()

اسم : غلام

فامیل : غلامی

غذا : غلام پلو

میوه : غلام سبز

شغل : غلام فروشی

شهر : غلام رود

کشور : غلامستان

گل : غلام بو

اشیا : غلام پلاستیکی

ماشین : همونی که غلام سوار میشه ! (اسمشو نمیدونم)قهقهه

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()

آدمها ... :

... وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند .

... وقتی که بزرگتر می شوند ، پول دارند ، ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند.

... وقتی که پیر می شوند ، پول دارند ؛ وقت هم دارند ، ولی مادر ندارند !

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٤ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()

بین هزاران"دیروز" و میلیونها "فردا" ؛
فقط یک "امروز" وجود دارد !
"امروز" را از دست نده ... !!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٤ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()

انسان هم میتواند دایره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست :

تا ابد دور خودتان بچرخید یا تا بینهایت ادامه بدهید...

 

 


نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٤ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()

هیچ وقت این دو جمله رو نگو :

١- ازت متنفرم ٢- دیگه نمیخوام ببینمت

 

هیچ وقت با این دو نفر همصحبت نشو :

١- از خود متشکر ٢- وراج

 

هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن :

١- پدر ٢- مادر

 

هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو:

١- نمیتونم ٢- بد شانسم

 

هیچ وقت این دو تا کارو نکن :

١- دروغ ٢- غیبت


هیچ وقت این دو تا جمله رو باور نکن :

١- آرامش در اعتیاد ٢- امنیت دور از خانه

 

همیشه این دو تا جمله رو به خاطر بسپار:

١-آرامش با یاد خدا ٢-دعای پدرو مادر

 

همیشه دوتا چیز و به یاد بیار:

١- دوستای گذشته رو ٢-خاطرات خوبت رو

 

همیشه به این دو نفر گوش کن:

1- فرد با تجربه ٢- معلم خوب

 

همیشه به دو تا چیز دل ببند :

١- صداقت ٢-صمیمیت

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٤ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

 

دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد
!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()


  روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر  فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر!

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند.  حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!

با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()

 

 

 

 

   سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند. قیمت ساعت 30 هزار تومان
بوده و هر کدام نفری 10 هزار تومن پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری
کنند…

بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت 25 هزار
تومان بوده. این 5 هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان

شاگرد 2 هزار تومان
را برای خود بر میدارد و 3 هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار
تومان)

حال هر کدام از آنها نفری 9 هزار تومان پرداخت کرده اند . که 3*9
برابر 27 میشود

این مبلغ به علاوه آن 2 هزار تومان که پیش شاگرد است می شود
29 تومان

هزار تومان باقیمانده کجاست؟


طراح سوال: دکتر حسابی

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()


  مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.

این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و گفت: " شام چی داریم؟"

و این بار همسرش گفت: "مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"

"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد!"    

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()


آخرين مطالب
» خدا هست...
» شب قدر...
» خدارادوست بدار...
» خدا...
» ۱۳٩٢/٥/٦
» ۱۳٩٢/٥/٦
» اسم فامیل
» مادر...
» دیروز امروز فردا...
» انسان...

Design By : RoozGozar.com