ترانه های باران

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند...کسانی هستند که هرگز تکرارنمیشوند...وحرفهایی..که معنی شان را خیلی دیر میفهمیم...



  روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر  فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر!

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند.  حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!

با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط رشا نظرات ()


آخرين مطالب
» خدا هست...
» شب قدر...
» خدارادوست بدار...
» خدا...
» ۱۳٩٢/٥/٦
» ۱۳٩٢/٥/٦
» اسم فامیل
» مادر...
» دیروز امروز فردا...
» انسان...

Design By : RoozGozar.com